در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، اروپای شرقی صحنهای بود از تضادهای نفسگیر: انقلابهای نیمهکاره، آرمانهای نابودشده، مردمانی که میان پایبند ماندن ایدئولوژی و بقا دستوپا میزدند. کمونیسم در بسیاری از کشورهای بلوک شرق، نهتنها برابری و عدالت به ارمغان نیاورد، بلکه ابزاری برای نظارت، کنترل و سرکوب شد. در کشورهایی چون رومانی تحت حکومت نیکولای چائوشسکو، جامعهای شکل گرفت بهشدت تحت کنترل و ابزار آدمها برای بقا در این سیستم، تنها و تنها سکوت بود. در چنین بستری، کتاب زندگیهای توی شیشه اثر سوفی ونلون متولد میشود و تولدش استعارهای است از مقاومت روزمره. روایتی از زنی که میکوشد در میانه فشار سیاسی و سنتها و آئینهای کهنه، خود را از اسارت رها کند.
سوفی ونلون، نویسندۀ رومانیاییتبار، از چهرههای شاخص در ادبیات معاصر اروپاست که توانسته میان واقعگرایی تاریخی و تخیل ادبی ارتباطی عمیق برقرار کند. او در بریتانیا زندگی میکند و با نوشتن به زبان انگلیسی، تجربه زیستن میان دو فرهنگ را به نوعی دوگانگی خلاق تبدیل کرده است. او در مصاحبهای میگوید: «ایدۀ زندگیهای توی شیشه از کارگاه داستاننویسی آغاز شد؛ صحنهای در مرز جمهوری کمونیستی رومانی دهه هفتاد که زنی گرسنه و ترسیده را دیدم، پس از بیستوچهار ساعت بازرسی، چیزی بسیار ارزشمند را در کیفش پنهان کرده بود.» فرم ونلون در این اثر بسیار منحصربهفرد است: مجموعهای از قطعات کوتاه مستقل که در کنار هم روایت واحدی میسازند. ونلون گفته است: «این کتاب فرم خودش را انتخاب کرد. در ابتدا سعی کردم داستان را به شکل رمان بنویسم، اما روایت خود قدرتش را از دست داد و کشور رومانی وقتی زیادی توضیح داده میشد، زیادی غیرواقعی به نظر میرسید.»
داستان حول محور آلینا میچرخد، زنی در رومانی دهه ۱۹۷۰ که به همراه همسرش لیویو معلم است. زمانی که برادر شوهرش تصمیم به فرار از کشور میگیرد، پای پلیس مخفی به خانه و کاشانهشان باز میشود و زندگیشان پیچیدهتر میشود.آلینا و لیویو، در جامعهای که اعتماد به مفهومی کمیاب بدل شده است، باید میان مطیع بودن و زنده ماندن انتخاب کنند. در دل این فشار، خاله ترسا وارد داستان میشود: زنی که به باورهای فولکلوریک و مناسک جادویی اعتقاد دارد و وعده میدهد به آلینا کمک کند نه با ابزارهای همیشگی، بلکه با راههایی که عقل سلیم از پذیرششان عاجز است.
اینجاست که جادوی کتاب رخ میدهد: ترکیب رئالیسم اجتماعی با عناصر جادویی. ونلون گفته است: «فولکلور، خرافات و باورهای عامیانه بخش مهمی از زندگی روزمره رومانیاییهاست و وقتی وارد سرزمین رومانی میشوید، حضور ارواح، جادوگران یا نشانهها دیگر فانتزی نیستند بلکه بخشی از واقعیت فرهنگی مردماند». جادوی خاله ترسا نه شیوۀ روایتگری است و نه ابزاری برای تخیل؛ بلکه استعارهای از مقاومت در جهانی است که معنای خود را از دست داده. جادو در این کتاب کارکردی اخلاقی دارد: آخرین سنگر انسان در برابر نظامی که او را از هر شکل اراده تهی میکند.
روش نوشتاری ونلون متکی بر ایجاز است؛ هر بخش داستان مانند تکهای از پازل است که در کنار سایر قطعات، چهره کاملتری از واقعیت را میسازد. او گفته ابتدا با تختهای از برچسبهای رنگی شروع کرده تا ایدههایش را بنویسد، سپس داستان را در حدود سیوپنج هزار کلمه نهایی کرده است. ساختار کتاب چندشکلی است: گاهی به شکل خاطره، گاهی نامه، گاهی جدول یا حتی فهرست. این تنوع فرم، ریتمی خاص به اثر میدهد: گاهی انفجاری، گاهی تأملی. خواننده از خلال این قطعات، نه خطی مستقیم بلکه احساسی عمیق از اضطراب و انتظار را دنبال میکند. چنین فرم نوشتاری، به طرز هوشمندانهای با مضمون کتاب همسو است؛ در جهانی که نظارت و سانسور حاکماند، هیچ روایت پیوستهای وجود ندارد. حقیقت همیشه پنهان است، ناقص و حبسشده.
آلینا در میانه داستان تبدیل به نمادی از تمام زنانی میشود که میان فشار اجتماعی و میل به آزادی گرفتارند. او قربانی نیست، بلکه انسانی است که در مرز میان اطاعت و عصیان دستوپا میزند. رابطه او با مادر، شوهر و دولت، همگی بازتابی از همان نظام قدرتاند؛ نظامی که از خانه تا اداره، از خانواده تا حکومت، یک منطق دارد: پیروی از طریق ترس. اما در برابر این منطق، بدن و تخیل آلینا مقاومت میکنند. او به تدریج درمییابد که نجات، نه در فرار، بلکه در بازتعریف خود است؛ در یافتن زبانی که بتواند با استفاده از آن، در خفقان سخن بگوید. همین کشف، ماهیت ادبی کتاب را میسازد: ادبیاتی که به جای شعار، زمزمه میکند؛ و به جای قهرمانسازی، انسان را نشان میدهد. فضاسازی در اثر بسیار قدرتمند است: حس خفگی، نظارت، ترس در زندگی روزمره به خوبی منتقل شدهاند. زندگیهای توی شیشه سرشار از فرمهای گوناگون است: از فهرستهای آرزو، یادداشتهای روزانه گرفته تا جدولها و کارتپستالها. زبانش ساده اما چندلایه است؛ هر جمله در پشت سادگیاش وزن سیاسی و احساسی دارد. ترکیب فولکلور و واقعیت سیاسی، درست در لحظهای که داستان میخواهد ناامید نباشد، به خواننده امکان میدهد درون تاریکیاش نفسی بکشد و ببیند نور چگونه میآید، نه از قدرتهای غلبهگر، بلکه از آنچه که هیچ قدرتی توان ایستادگی دربرابرش را ندارد: امید.
زبان اثر ساده اما تأثیرگذار است؛ لحن کتاب میان طنز تلخ و شعرگونگی در نوسان است؛ گاه یادآور چخوف، گاه شبیه مارکز. اما آنچه اثر را از تقلید جدا میکند، صداقت روایت است. ونلون به گذشته نگاه نوستالژیک ندارد؛ او زخم را باز میکند تا نشان دهد چگونه تاریخ، در اعماق ذهن انسان جاخوش میکند.
چنین کتابی بیش از آنکه رمانی درباره سیاست باشد، داستانی درباره حافظه است؛ حافظه زنانه، حافظه اروپای شرقی، حافظهای از ترس و امید. ونلون با ترکیب فولکلور و واقعگرایی، به ادبیات اروپای شرقی روحی تازه میدهد و نشان میدهد که در دل سانسور نیز میتوان شاعرانه زیست. در نهایت، کتاب یادآور همان حقیقت ساده است: هیچ قدرتی نمیتواند تخیل انسان را توی شیشه نگه دارد. در زمانهای که دوباره سایه اقتدارگرایی بر گوشههایی از جهان بازگشته، زندگیهای توی شیشه خوانشی تازه از رهایی ارائه میدهد. رهاییای که از جادو نمیآید، بلکه از بازپسگیری حق روایت برمیخیزد.

