خوان پابلو ویالوبوس، راویِ واقعیتِ امروز مکزیک است. در سال 1973 در گوادالاخارای مکزیک به دنیا آمد. ابتدا سراغ رشتۀ بازاریابی رفت و در ادامه به تحصیل در رشتۀ ادبیات اسپانیایی پرداخت. نقد ادبی و سینمایی مینویسد. تاکنون شش رمان منتشر کرده است. ویالوبوس اقبالش را در میان مخاطبان انگلیسیزبان، مرهون رمان اولش است؛ یعنی سوروسات در سوراخ موش. رمانی که طیف زیادی از مخاطبان و منتقدان ادبی را سر ذوق آورد و نامزد دریافت جایزۀ «کتاب اول» نشریۀ گاردین هم شد. از دیگر آثار او میتوان به کاش ماهم خانهای داشتیم، انتظار ندارم حرفم را باور کنی و تهاجم اشاره کرد. ویالوبوس، حالا یکی از نامهای برجستۀ ادبیات آمریکای لاتین به شمار میرود و خوشدرخشیدن در جایی که بورخس، فوئنتس و یوسا را به خود دیده، موفقیتی حیرتانگیز است. او واقعیتِ سیاه مکزیک را با زبانی روان، گیرا و گزنده روایت میکند.
اما در کتاب تهاجم، ویالوبوس خود را از قالب همیشگی داستانهایش تا حدودی جدا میکند و هم در فرم و هم در محتوا دست به کاری تازه میزند. تهاجم رمانیست پستمدرن و از همان فصل اول با تکنیک فاصلهگذاری، مخاطب را بدون هیچ واسطهای در جهان داستان قرار میدهد. او پیوسته تأکید دارد که خواننده در حال خواندن یک قصه است و راوی باید به چارچوبهای قصهنویسی احترام بگذارد. با وجوداینکه دانای کل است، برای مخاطب محدودیت ایجاد میکند. چرا که در نظر ویالوبوس، شخصیتهای داستان، زیست واقعی خودشان را دارند. شکستها و پیروزیها، امیدها و ناامیدیها، رفاقتها و دشمنیهایشان در عین اینکه یک داستان است، واقعی است. پس گاهیاوقات ما که خوانندگان این اثر محسوب میشویم، باید تنهایشان بگذاریم، چرا که شخصیتهای داستان هم حریم شخصی خودشان را دارند. گاهیاوقات هم برعکس، میتوانیم همراهشان باشیم و مشاهدهگر اعمالشان باشیم. اما نباید فراموش کنیم که ما در حال خواندن یک داستان هستیم. اما حضورمان آگاهانه است و میدانیم که با چه چیزی طرفیم. ویالوبوس سراغ قالب رئالیسم نرفته، چرا که انگار مطمئن است این شیوۀ روایت، میتواند تأثیر بیشتری بر خوانندۀ اثرش بگذارد. او تلاش نمیکند تا داستانش را کاملاً واقعی و حقیقی جلوه دهد. بلکه میکوشد تا با استفادۀ بازیگوشانه از فرم پستمدرن، راوی کاستیها و زیباییهای دنیای اطراف و مشاهداتش باشد و در عین حال دست به خلق ادبی زده باشد. در واقع او هم به واقعیت ادای احترام میکند و هم به ادبیات. جغرافیای عجیبِ آمریکای لاتین پر است از داستانهای شنیدنی. انگار در این نقطه از دنیا، احتمال وقوع هر اتفاقی کاملاً محتمل است، حتی اگر چیزی باشد جادویی و غیرواقعی. همین است که زادگاه رئالیسم جادویی میشود آمریکای لاتین؛ جایی که جادو و اتفاقات غیرقابل توضیح با زندگی روزمره درآمیخته میشوند و شکلی واقعی به خود میگیرند و دیگر برای مشاهدهگر پدیدهای عجیب و غیرقابل باور جلوه نمیکنند و او همانقدر عادی با پدیدۀ مذکور برخورد میکند که با دیدن یک برگ یا آب خوردن یک حیوان. (برای مثال صحنۀ عروج رمدیوس خوشگله در صد سال تنهایی را به یاد بیاورید.) حال در این جغرافیای داستانی، کاملاً طبیعی است که خوانندۀ یک کتاب در خودِ کتاب حضور داشته باشد و نویسنده بیهیچ واسطهای از او بخواهد کتاب را ورق بزند و برود صفحۀ بعد.
دغدغۀ اصلی تهاجم بیگانههراسی و برخوردیست که با مهاجرها میشود. گاستون و مکس، دو مهاجر پنجاهوچندسالهاند که سالیانسال است در کشور جدید زندگی کردهاند و جا افتادهاند. اما هنوز مرزی نامرئی آنها را از ساکنان اصلی این کشور جدا میکند. آنها دیگری محسوب میشوند، چرا که مشخصات ظاهریشان، نحوۀ حرفزدنشان، زبانی که مشخص است زبان مادریشان نیست، لهجه و چه و چه آنها را از بقیه جدا میکند. حالا عدهای از مهاجرها با مهاجرهای جدید دچار درگیری میشوند. یکی از شمال دنیا میآید و دیگری از شرق این کرۀ آبیرنگ. این وحشتی که دیگر مهاجرها دارند برای گاستون بیمعنی است، تهاجمی که آنها درموردش حرف میزنند چیزیست ساخته و پرداختۀ ذهن خودشان. هیچکس قرار نیست جای دیگری را بگیرد. گاستون این را به خوبی میداند. جهانبینی گاستون مرز جغرافیایی نمیشناسد. او به مفاهیم دیگری اهمیت میدهد. اگر کسی با او خوشبرخورد و مهربان باشد، رویکردش مشابه است و اگر اینطور نباشد گاستون فاصله میگیرد. برای او فرقی ندارد طرف مقابلش چه لهجهای دارد یا فلان حرف را چگونه تلفظ میکند. برایش مهم نیست رنگ پوست دیگری چیست. گاستون چیزهای مهمتری از زندگی فهمیده و میخواهد. برای او رفاقت و دوستی اولویت است.
در تهاجم خیلی چیزها نام ندارند. مهمتر از همه؛ مرزهای جغرافیایی. او اهالی آسیا را اهل مثلاً جنوب شرقی جهان معرفی میکند. ننامیدن این مرزها اعتبار آنها را زیر سوال میبرد. در نظر ویالوبوس یک وطن حقیقی وجود دارد و آن هم خودِ کرۀ زمین است. انسانها در ظاهر با یکدیگر متفاوتاند، اما همهشان نقاط اشتراک یکسانی دارند. دوستی و محبت را میفهمند و مشکل از جایی آغاز میشود که این تفاوتهایی که باعث بروزشان جغرافیاست بینشان مرز میکشد و آنها را روبهروی همدیگر قرار میدهند. گاستون در واقع نمایندۀ تمام افرادیست که اتفاقاً به این تفاوتها احترام میگذارند و آنها را دستمایۀ خشونت و سرکوب نمیکنند. پیوند صمیمانۀ گاستون و مکس از دیگر المانهای اصلی کتاب است. گاستون در جایجای کتاب مشکلات خودش را رها میکند تا به مشکل مکس برسد. چرا که مکس در واقع خانوادۀ انتخابیِ اوست. در اواسط داستان مشخص میشود که گاستون سرزمین آباواجدادیاش را رها کرده و به این کشور (که حدس میزنیم اسپانیا باشد) مهاجرت کرده. چرا که هیچ احساس تعلقی به آن خاک نداشته است. اینجاست که ویالوبوس تیغ نقد را ــ آن هم به صورتی کاملاً نامحسوس ــ بر ناسیونالیسم افراطی میکشد. آیا ما محکومیم که اگر در خاکی زاده شدیم آن را تا ابد دوست داشته باشیم و به آن عشق بورزیم؟ آیا اگر مردم آن خاک ما را پس زدند، نباید بگردیم و جای دیگری برای خودمان پیدا کنیم و در کنار کسانی زندگیمان را سپری کنیم که ما را میفهمند؟ تهاجم سری هم به ادبیات ژانر میزند. یکی از خردهپیرنگهای داستان، ماجرای پُل، پسر مکس است. دانشمند جوانی که ناگهان به این نتیجه میرسد حضور انسان بر روی کرۀ زمین، نتیجۀ یک آزمایش فرازمینی است و از سمت موجوداتی با هوش برتر اداره میشود. اما عدم قطعیت همواره در داستان ما موج میزند. چرا که رسیدن به یک قطعیت واحد در این دنیای پرآشوب، فقط و فقط بر آشفتگی آن دامن میزند. باید پذیرفت که برخی چیزها از درک ما خارجاند، شاید همیشه جواب همۀ سؤالها را نداشته باشیم و نتوانیم اعجاب زندگی روزمره را توضیح بدهیم. در تهاجم رئالیسم جادویی در لباس ادبیات علمیتخیلی نمایان میشود و یکی از شگفتیهای اثر همین نکته است.
در نهایت تهاجم تجربهای خواندنیست. چه برای آنها که مهاجرت کردهاند و چه برای آنها که ماندهاند، چه برای خوانندگانی که صرفاً دنبال یک داستان لطیف، اما گزنده و با لحنی طنزآمیز میگردند و چه برای آنها که در جهان قصهها به دنبال داستانی جدید میگردند و به امریکای لاتین هم نگاه ویژهتری دارند.

